چیزی توی دلم

فکر کردن به او جدیدا خیلی اذیتم میکند.نه اینکه خوبی نداشته باشد ولی علت این سنگدل شدن ناگهانی ام را نمیدانم.یک سری ویژگیهای بد دارد که هیچ رقمه نمیخواهد ازشان دست بردارد.میترسم چشم واکرده باشم و ناغافل بجای دوست داشتن یه خشم باز نشده در سینه ام احساس کنم.ولی خب، هیچ کس مثل او با من مهربان نیست و من هم تا به حال نتوانسته ام با کسی غیر او سرشار و اشباع شوم.از چه؟ نمیدانم. من بهترین مهمانی ها را نهایتاً نیمه روزی میتوانم دوام بیاورم.خوش صحبت ترین آدمها هم اگر باشند بالاخره حرفشان تمام خواهد شد.از اصول نانوشته خانواده ما این ست که وقتی به چند روز تعطیلی برمیخوریم و جایی دعوت میشویم معمولاً عن مهمانی را در میاوریم. انقدر میمانیم و همدیگر را میبینیم که روز آخر دلمان از قیافه ی هم بهم بخورد.اما با او فرق میکند، حاضرم کلامی نگویم، اصلا اینجوری خیلی دلچسب تر است چون من زیاد توی استفاده از کلمات خوب نیستم و معمولاً مفهومی که میرسانم آخرین چیزی است که در ذهن دارم، لذا سکوت بهترین راه است برای همسویی با یک نفر.آدمها در سکوت دوست داشتنی تر هستند.میگفتم، با او حاضرم ساعتها بدون حرف زدن و بازی کلامی خوش باشم. اما جدیداً یک جوری شده ،رفتارش  مرا یاد زنهای ٤٠،٥٠ ساله ی دنیا دیده می اندازد. شاید هم عجیب نیست.او به نحوه خوفناکی از تجربیات خود درس میگیرد و محال است یک اشتباه را دوبار تکرار کند. ولی باید بکند،اقتضای سنش، سنمان است .خلاصه اینکه این همسویی را هم گویا کم و بیش از دست داده ام، یا دارم میدهم. او برایم یک چیزهایی را معنی کرد که دوست نداشتم بدانم. معنی بعضی رفتارها که از نظر او در عین سادگی پرده از خباثت روح بعضی ادمها برمیداشت، مادرش میگفت او بدبین است، ولی لااقل من به اینکه او واقعی ست شک ندارم.بلکه شاید ایمان هم داشته باشم. دلم نمیخواهد از او بدم بیاید. خدا نکند دلم بخواهد نافرمانی کند. اگر بخواهد بدش بیاید خیلی تنها میشوم و این ترسناکترین تصور این روزهای من ست.  

نظرات 3 + ارسال نظر
شین شنبه 17 مرداد 1394 ساعت 17:18 http://www.thelittletraveler.blogsky.com

من تو مخارج خونه کمکش میکنم. نمیدونم چش شده ولی
دوست پسرم سرطان خون داره و آلمان رفته واسه درمان. مطالب قبلی وبلاگ رو بخونی متوجه میشی

آنا شنبه 17 مرداد 1394 ساعت 14:50 http://aamiin.blogsky.com/

آدم ها فرق دارند .. اگر بخوای دنبال یک تصور خوب بگردی شاید هیچ وقت پیداش نکنی.

مهران جمعه 16 مرداد 1394 ساعت 02:33 http://mehran.blogsky.com/

به تصورهای ترسناک فکر نکن. زندگی خواه ناخواه می گذره...

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.