ماشالله ١٩٤ سانت قدش بود.دروغ چرا برای بازوهای مردانه اش میمردم.صدایش در آواز خام بود اما با این وجود براى من دلنشین و قشنگ بود.هیچوقت بعد از پاک کردن اکانتم از آن شبکه اجتماعى سراغم را نگرفت.چندبار بهم گفت بیا کافه فلان شعرخوانى و این حرفها هست. همان فوبیاى میتیگ مثل خوره افتاد توى سرم. الکى گفتم باشه فعلاً سرم شلوغه. و او هم آنچنان عاشق من نبود که اصرار کند تا بتواند مرا ببیند . چندتا عکس تنها اطلاعاتى بود که از چهره ام داشت و منِ معمولى بسختى میتوانستم با عکس اسیرش کنم. خصوصاً اینکه از عشوه و ناز و دلبرى خیلى دخترها بلد نبودم و نیستم.دل منِ عاشقم هنوز هم میتواند برایش بتپد.اما منِ منطقى ام اجازه نمیدهد. بشدت با وقت گذاشتن هاى اینجورى مخالف است.اصلا نوشتنم نیامد،بروم بکپم بهتر است
اخرش چقدر شبیه داستان من و البرز هست.
:)
هیچ وقت دیگه بیست ساله نمی شی که عشق را با احساس امروزت تجربه کنی مدیکو .. شاید آخر آخرش یک شکست عشقی باشه و چند وقت گریه .. از این بالاتر دیگه هست؟ اما فکر کن به لذتی که می بری به شادی که به باقی زندگیت انرژی می ده.
آخه عشق باید خودش بیاد!
اینکه گفتی: من دیگه بیش از حد حواسم هست
گفتم: خوبه :)
اهاااا☺️
خوبه :)
چی خوبه؟
مگه آدم بیست ساله منطقی فکر می کنه ... اوففف مدیکو اندازه هشتاد سال دیگه وقت داری منطقی فکر کنی.
نمیدونم
خودمم موندم
هعی ...
اما منِ منطقی ام اجازه نمی دهد... به قول زوبا پیرزاد، یک ورِ ذهنم اجازه نمی دهد...
خوب است که آدم تمرکز کند روی ورِ منطقی ذهنش. چون اگر حواست نباشد، ور احساسی مثل تومور پخش می شود و کل ذهنت را می گیرد... البته منظورم به شما نبودها. کلی گفتم. :)
این ها همه اش فرسایش ذهن است...
من دیگه بیش از حد حواسم هست