نانویسا

ماشالله ١٩٤ سانت قدش بود.دروغ چرا برای  بازوهای  مردانه اش میمردم.صدایش در آواز خام بود اما با این وجود براى من دلنشین و قشنگ بود.هیچوقت بعد از پاک کردن اکانتم از آن شبکه اجتماعى سراغم را نگرفت.چندبار بهم گفت بیا کافه فلان شعرخوانى و این حرفها هست. همان فوبیاى میتیگ مثل خوره افتاد توى سرم. الکى گفتم باشه فعلاً  سرم شلوغه. و او هم آنچنان عاشق من نبود که اصرار کند تا بتواند مرا ببیند . چندتا عکس تنها  اطلاعاتى بود که از چهره ام داشت و منِ   معمولى بسختى میتوانستم با عکس اسیرش کنم. خصوصاً  اینکه از عشوه و ناز و دلبرى خیلى دخترها بلد نبودم و نیستم.دل منِ  عاشقم هنوز هم میتواند برایش بتپد.اما منِ    منطقى ام اجازه نمیدهد. بشدت با وقت گذاشتن هاى اینجورى مخالف است.اصلا نوشتنم نیامد،بروم بکپم بهتر است

نظرات 7 + ارسال نظر
تبسم دوشنبه 19 مرداد 1394 ساعت 23:35 http://tabasomshadi.blogsky.com

اخرش چقدر شبیه داستان من و البرز هست.
:)

آنا یکشنبه 18 مرداد 1394 ساعت 16:20 http://aamiin.blogsky.com/

هیچ وقت دیگه بیست ساله نمی شی که عشق را با احساس امروزت تجربه کنی مدیکو .. شاید آخر آخرش یک شکست عشقی باشه و چند وقت گریه .. از این بالاتر دیگه هست؟ اما فکر کن به لذتی که می بری به شادی که به باقی زندگیت انرژی می ده.

آخه عشق باید خودش بیاد!

مهران پنج‌شنبه 15 مرداد 1394 ساعت 16:45 http://mehran.blogsky.com/

اینکه گفتی: من دیگه بیش از حد حواسم هست
گفتم: خوبه :)

اهاااا☺️

مهران پنج‌شنبه 15 مرداد 1394 ساعت 04:29 http://mehran.blogsky.com/

خوبه :)

چی خوبه؟

آنا سه‌شنبه 13 مرداد 1394 ساعت 17:57

مگه آدم بیست ساله منطقی فکر می کنه ... اوففف مدیکو اندازه هشتاد سال دیگه وقت داری منطقی فکر کنی.

نمیدونم
خودمم موندم

کاواتینا یکشنبه 11 مرداد 1394 ساعت 03:19 http://singinginthewind.blogsky.com/

هعی ...

مهران یکشنبه 11 مرداد 1394 ساعت 01:40 http://mehran.blogsky.com/

اما منِ منطقی ام اجازه نمی دهد... به قول زوبا پیرزاد، یک ورِ ذهنم اجازه نمی دهد...
خوب است که آدم تمرکز کند روی ورِ منطقی ذهنش. چون اگر حواست نباشد، ور احساسی مثل تومور پخش می شود و کل ذهنت را می گیرد... البته منظورم به شما نبودها. کلی گفتم. :)
این ها همه اش فرسایش ذهن است...

من دیگه بیش از حد حواسم هست

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.